محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
766
خلد برين ( فارسى )
ريشكاو ( ؟ ) پادشاهى شاهزاده و استمرار و استحكام آن شدند غافل از آن كه در ميان اين و آن ، مصراع : تفاوت از زمين تا آسمان است ، چه آن سرور ، خلف اكبر خاقان اسكندر شان و به حسب ارث و توره و آئين سلاطين ، وليعهد و قائم مقام و جانشين پدر بزرگوار خود بود و بعد از ارتحال آن سرور بر تخت زر تكيه فرمود و اين شاهزاده را پدر نامدار ، تخت نشين سلطنت پايدار و برادران از او بزرگتر به رتبهء ولايت عهد سزاوارتر هستند و با وجود ايشان خيال ارباب عصيان و طغيان امرى است محال و در نزد عقل سليم و طبع مستقيم ، دور از وسعت آباد احتمال . القصه چون روز ديگر خبر بردن شاهزاده به پدر عالى گهر و برادر نامور رسيد خاطر انور ايشان از اين رهگذر مكدر و پريشان گرديد و بعضى از كوتهانديشان را گمان آن شد كه چون والدهء مقدسهء خاقان عليين آشيان از بنات مكرمات اعاظم طايفهء تركمان و بسيارى از اقوام و اقارب آن عليا جناب در ميان ايشان بودند ، و مسيب خان تكلو خالهزادهء آن حضرت و پدرش محمد خان شرف الدين - اوغلى به منصب والاى للگى آن حضرت سرافراز بود و پيوسته در اثناى محاورات ، طايفهء تكلو را به جانب خود منسوب دانسته اظهار رضا و خشنودى از ايشان مىفرمود وقوع اين واقعهء غريبه به اشارهء آن حضرت روى نموده باشد اما ، مصراع : زهى تصور باطل زهى خيال محال ، كه خاقان ستوده خصال با وجود علاقهء پدر فرزندى و تفويض ولايت عهد به شاهزادهء گردون منزلت با آن حضرت در مقام غدر و نفاق درآيد . بالجمله بعد از معاودت ارباب نفاق به صوب ولايت عراق ، شاهزادهء عالى گهر و امراى نامور به فكر و انديشهء دفع فتنه و فساد آن طايفهء بد نهاد افتاده راى رزين و فكر دوربين آن حضرت چنان مصلحت ديد كه پيشتر از آن كه ايشان را در مملكت عراق استقامت و اتفاقى دست دهد به شعلهء تيغ آبدار ، برق خرمن سوز خس و خار اقتدار ايشان گردد . بنابر اين دفع شور و شر آن قوم بد اختر را از